تبليغاتX
حرف های من و مامان

تولد شش سالگی پسرم کیارش

شنبه نوزدهم شهریور 1390
دو تا سیب سرخ نذر چشمهای تو کردم

دچار شده ام به نوشتن چیزهایی که فقط برای توست و لاغیر

و گفتن چیزهایی که فقط تو می شنوی و لاغیر

انگار به دنیا آمده ام که تو را دوست داشته باشم

و تو به دنیا آمده ای که من دوستت داشته باشم

پسر گلم، کیارش عزیزم، تمام زندگی من

تولدت مبارک

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:6 توسط مامان |

فیس بوک

شنبه بیست و نهم مرداد 1390
خدا را شکر که فیس بوک آمد... فیس بوک که آمد ما فهمیدیم که تمام دوستانمان چقدر مایه دارند..و چقدر مهمانے و مسافرت و خارج و فرنگ و دور همے و اسکے و اینها مے روند..و چقدر خوشحالند و ما نیز از خوشحالے آنها خوشحالیم..و ما فهمیدیم که چه دوستانِ ...مُدل و ...خوشگل و خوش تیپ و خوش هیکل و دخترکُش و پسرکُشے داریم و به آنها بالیدیم و هی همش لایک زدیم... و فهمیدیم که چه دوستان فیلسوفے داریم و چقدر شریعتے و کوروش کبیر و اینها...! دمه فیس بوک گرم خدا وکیلی ما رو از گمراهے نجات داد..!!!

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:42 توسط مامان |

مهر مادری . . .

سه شنبه سوم خرداد 1390
 
شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه ۵ دلار
مراقبت از برادر کوچکم ۳ دلار
نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۲ دلار
بیرون بردن زباله ۱ دلار
...جمع بدهی شما به من : ۱۲ دلار
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این عبارت را نوشت:
بابت ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم ،
آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلاً بطور کامل پرداخت شده
.
.
.
تقديم به تمام مادران دنيا
 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:24 توسط مامان |

روز معلم

پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390
 

عارفان با عشق عارف می شوند

بهترین مردم معلم می شوند

روز معلم به همکاران عزیزم مبارک باد.

و همچنین کیارش روز معلم را به معلمان عزیزش  در پیش دبستانی شهید ابراهیمی تبریک می گوید.

مقاله ویژه روز معلم

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:34 توسط مامان |

سرگذشت کارتونهای دوران کودکی ما

شنبه بیست و هفتم فروردین 1390

http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234523695.jpg
پت و مت دكترای مهندسی عمران گرفتند و الان جزو هیئت علمی دانشگاهند!

 

 

بقیه این عكسهای زیبا را در ادامه مطلب ببنیید!

http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223511178.jpg

آقای سکسکه عمل کرده، می‌ره سر کار و میاد و زندگی‌شو می‌کنه!



http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223514782.jpg
الفی دیگه از هیچی نمی‌‌ترسه!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223511321.jpg
آلیس شوهر کرده، دو تا بچه داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان ۵٠ متری ساده.


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223512759.jpg
آن‌شرلی آرایش‌گر معروفی شده و توی جردن و چند تا محله‌ی بالای شهر شعبه زده و حسابی جیب مردم رو خالی می‌کنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی ...


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223511066.jpg
ای‌کیوسان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223513518.jpg
بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن!... شلمان هنوز هم خوابه!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223513825.jpg
پت پست‌چی بازنشسته شده و الان تو خونه‌ی سال‌مندان منتظر مرگشه!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223514605.jpg
بنر رو یادته؟ پوستشو توی خیابون منوچهری 30000 تومن ‌فروختن!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223512183.jpg
بالتازار و زبل‌خان آلزایمر گرفتن.




http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223513368.jpg

http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223512483.jpg

http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223511303.jpg


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223511040.jpg

http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223511074.jpg
دامبو، پلنگ صورتی، پسر شجاع، خانوم کوچولو، گوریل انگوری، شیپورچی، یوگی و دوستاش همه توی یه سیرک بزرگن!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223512120.jpg
تام سایر حسابی باکلاس شده و موهاشو مدل جوجه‌تیغی درست می‌کنه!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223511914.jpg
تام و جری دو تا دوست صمیمی شدن!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223513671.jpg
تن‌تن توی یه روزنامه خبرنگار بود، الان تو یه شرکت تبلیغاتی داره فعالیت میکنه!



http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223511038.jpg
جیمبو رو از رده خارج کردن و بعد اجاره دادندش به ایران ایر !!



http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223514748.jpg
چوبین خیلی وقته که مادرش رو پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223512663.jpg
حنا خانوم دکتر شده، مادرش هم از آلمان برگشته کنارش!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061223514473.jpg
خپل رو از باغ گل‌ها انداختنش بیرون, اون‌جا یه برج ١٠٠٠ طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده!)


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234521917.jpg
خانواده‌ی دکتر ارنست همسایه مونن، هر سه تا بچه‌اش رفتن خارج، همسر دکترخیلی مریضه!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234523955.jpg
رابین‌هود رو توی اسلام‌شهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفته‌ی دیگه اعدامش می‌کنن!



http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234521944.jpg
سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن، خب که چی؟!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234523475.jpg
کایوت، بالاخره ردرانر رو گرفت ولی از شانس بدش آنفولانزای مرغی گرفت و مرد!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234522617.jpg
هیچ‌کی نفهمید گالیور عاشق فلرتیشیاست!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234523452.jpg
لوک خوش‌شانس طی یه بدشانسی، اشتباهی تو یه صحنه قتل دستگیر شد و نتونست خودشو تبرئه كنه و الان هم سلولی دالتون ها شده!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234521623.jpg
مارکو پولو تو میدون راه‌آهن یه باقالی پلویی زده ، می‌گن کارش خیلی گرفته!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234521486.jpg
گربه‌سگ عمل کردن و جدا شدن!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234522341.jpg
ملوان زبل الان دیگه یه دزد دریایی معرف شده در خلیج عدن!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234523349.jpg

http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234524488.jpg
آقای پتی‌بل تو میدون شوش یه بنک‌دار کله‌گنده‌س!


http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234523617.jpg

http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234521803.jpg
معاون کلانتر از یه بانك اختلاس كرد و فرار كرد رفت خارج !



http://files.tabnak.com/pics/201012/201012061234524223.jpg
آقای نجار الان به جرم قطع غیرمجاز درختان تحت تعقیبه و وروجک هم قایم شده!

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 22:6 توسط مامان |

چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390
 
 
 
برای آرزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:33 توسط مامان |

. . .

شنبه شانزدهم بهمن 1389
وقتی پاهایت چنان خسته اند که به زور راه میروی
یک راند دیگر مبارزه کن
وقتی بازوهایت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری
یک راند دیگر مبارزه کن .
وقتی که خون از دماغت جاریست و چشمانت سیاهی میرود و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار را تمام کند
خلاص

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 9:36 توسط مامان |

. . .

جمعه پانزدهم بهمن 1389

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:19 توسط مامان |

روزهای دور از خودم

یکشنبه هفتم آذر 1389
سلام دوستان

مدتهاست که اینجا حرفی از خودم و پسرم نزدم. اینقدر درگیر روزمرگی شده ایم که دیگر خودمان را فراموش کرده ایم.

از اول مهر با شروع کار من و درس من و مدرسه کیارش چنان ما  پیچانده شده ایم  که کاملن دچار از خود بیخبری مزمن شدیم.

کیارش از اول مهر وارد پیش دبستانی شهید ابراهیمی شده ، من خیلی دلم می خواست که بره توی این مدرسه. آخه مربی ها و کادر خوبی داره و مطمئن هستم که تک بعدی بچه ها را آموز ش نمی دهند. البته خوب با مدرسه های عادی متفاوت هستش. کلاسهای ورزش و قرآن و زبان و هنر مربی های جداگانه ای داره که هر کدام در نوع خودشون استاد هستند. و کیارش همه ی اونها رو خیلی دوست داره.

چند روز پیش هم آقا کیارش از اینکه در شهریور دنیا اومده بود اظهار ناراحتی می کرد و گفت: من چرا شهریور دنیا اومدم؟ اگه توی ماه های مدرسه دنیا اومده بودم مثه بقیه توی مدرسه واسه من تولد می گرفتید.

من هم که حس روانشناسی کودک در وجودم گل کرده بود و هم اینکه تازه حقوق این ماه رو گرفته بودم و جیب پر پولی داشتم و هم اینکه این پسر من یه کوچولو نازپروده هستش تصمیم گرفتم یه تولد در مدرسه برای این شازده بگیرم. که البته معلم خوبش خانم حاجی میرزایی کلی زحمت کشیدند و همکری کردند.  و کیارش هم کلی کیف کرد واسه خودش و لذت برد. و این خنده ای که روی لبش می دیدم تمام خستگی های من رو از بین می برد. وای نمی دونید وقتی خوشحال میشه چقدر از سر و کول من بالا میره و می بوسه منو و تشکر می کنه.

کم کم دارم به روزهای امتحانات میان ترمم نزدیک میشم. کیارش هم سرما خورده و در ضمن خونه رو هم سم پاشی کرده ایم. و بعد از همه ی اینا کلاس موسیقی کیارش هم هستش که باید مرتب باهاش تمرین بکنیم.

بله دیگه اینم از یه زندگی که وقت سر خاراندن در اون پیدا نمیکنیم. البته زندگی من جز این نمی تونست باشه واسه اینکه اگه یه روز بیکار باشم و خوشی بزنه زیر دلم غر غر های من شروع میشه پس بهتره که هیچ وقت ازادی نداشته باشم.

از خدا می خوام کودکم همیشه سلامت و تندرست باشه.

 

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:30 توسط مامان |

. . .

یکشنبه سی ام آبان 1389
زندگي كوتاهتر ازآنست كه عشق ورزيدن را براي لحظه آخر بگذاريم.

لينک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:53 توسط مامان |